|
صدای پای زندگی |
با سلام و تبریک شادباش نوروز و آرزوی شادی و موفقیت همراه با عطر سلامتی برای دوستای مهربونم بعد از کلی برو و بیای بیمارستانی بهمن ماه و اسفند ماه سال گذشته ای که داشتم ؛ تعطیلات نوروز رو در جمع با صفای بچه هایی که همیشه در بهار به رشته کوه های زاگرس برای تفریح میریم خیلی خوش گذشت و همه حالگیری های دو ماه گذشته فراموش شد . جای همه دوستای گلم سبز سبز بود و برای سلامتی همه دوستای عزیزم در میون این طبیعت زیبا سبزه گره زدم .
بعد از این تعطیلات هم چون پنج ماهی بود که دکتر اصلی ام که در شیراز هست رو ندیده بودم ؛ به مطبش در درمانگاه رفتم و به لطف نامه های بدون نوبتی که همیشه برای دفعه بعد برام مینویسه براحتی تونستم پیششون برم و آزمایشات زیادی که اخیرا انجام داده بودم رو به سمع و نظرشون برسونم . آخه چون اینقد بیمارستان و بخش های درمانگاههای خون و انکولوژی شیراز ؛ شلوغ شده که منشی بخش به همه بیماران نوبت برای سه الی چهار ماه بعد میده ... اما آقای دکتر وجدانی بخاطر لطفی که همیشه به من داشته و میدونه تهران هستم و زمان به شیراز اومدنم مشخص نیست ،همیشه بعد از ملاقاتشون نامه هایی رو با این مضمون برام مینویسه و کار من رو در دفعات مراجعات بعدی خیلی راحت میکنه « از دوستان ، چارج سریع و بدون نوبت ، ویزیت رایگان » . از دکتر خواستم که با توجه به سیر آزمایشاتم ؛ نظرشون رو برای تیم پزشکی تهران بنویسن که این معرفی نامه رو روی پرونده پزشکی ای که در شریعتی تهران دارم بذارم . آقای دکتر هم برام دو متن نوشت که یکی از اونا معرفی من به اعضای تومور بورد بیمارستان امام خمینی تهران بود ( برای بررسی رادیوتراپی شدن به جهت اینکه در سینه طرف راست ضایعه ای بوده که باعث شده گالیم اسکن جوابش اکتیو باشه ) . نامه دوم رو هم برای اعضای تیم پیوند شریعتی تهران نوشت به جهت اینکه چه رژیمی از شیمی درمانی رو باید قبل از پیوند مصرف کنم که بیماری به حالت ریمژن کامل بره ( یعنی خاموش شه ) . چون به قول پزشکان انکولوژی قبل از انجام عمل پیوند باید بیماری کاملاً خاموش باشه . بعدشم به ترمینال کاراندیش اومدم و بلیط گرفتم و کلی سوپرایز شدم ... چون دو تا از دوستای قدیمی خودمو که خیلی دوستشون داشتم رو دیدم که یکیشون میخواست عسلویه بره و دیگری هم یزد . کلی با همدیگه خوش و وش کردیم تا ساعت 10 شب که بلیط داشتم و ازشون خداحافظی کردم و همراه با فلشی پر از ترانه و آهنگ ، مسافر جاده و اتوبان ؛ راهی تهران شدم و تا رسیدم عجییب این ترانه هایده با دلم راه میومد و شاید 20 بار گوشش دادم .
اما انگار من تازه یک غزل از باغ حافظ چیده ام پر از صدای آشنا اما در لباسی از سکوت ... پی نوشت : خدا رو شکر کتابی رو هم که برای بیماران سرطانی زیر نظر دکتر وجدانی گردآوری و ترجمه کرده بودم بعد از سه سال کش و قوس از هفت خوان رستم دانشگاه علوم پزشکی شیراز و اداره ارشاد اسلامی مجوز برای چاپ گرفت اما فکر نمیکنم که تا شروع نمایشگاه بین المللی کتاب تهران اماده شه .
[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 0:50 قبل از ظهر ] [ محمد ]
[ ]
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 11:48 قبل از ظهر ] [ محمد ]
[ ]
امروز محمد رفت اتاق عمل برونکوسکوپی شد
بعد نوشت : سلام به دوستای گل و مهربانم من تازه از بیمارستان مرخص شدم ؛ و خودم این نوشته بالا رو تازه دیدم ، چون مادر جون ناهید عزیز دل پرستارم اونو گذاشته که همیشه قدر دون دستهای مهربونش هستم و بزرگواریهاشو هیچوقت فراموش نمیکنم . اما عمل برونسکوپی هم تموم شد . و این عمل رو در ادامه همون پی گیری ها و مشاورات پزشکی که در دو پست قبل نوشته بودم، انجام دادم . چون قرار شده بود که CT Scan و scan Gallium بشم و همراه با نتایج و گزارش اون برای انجام مشاوره ریه ؛ پیش دکتر فوق تخصص ریه وقت بگیرم . وقتی گالیم اسکن رو انجام دادم ؛ همونجا از اون اپراتور دستگاه که گالیم اسکن رو انجام میده خواستم بهم اجازه بده از کامپیوتر متصل به دستگاه اسکن که تصاویر رو ضبط میکنه ؛ تصاویر سه بعدی و چرخان اونو نگاه کنم و باهاش رفیق شدم و قبول کرد و منم چند دقیقه ای با سیستمش ور رفتم و متوجه ضایعه ای در طرف راست ریه شدم و میدونستم باید جوابش مثبت و اکتیو باشه . وقتی هم چند روز بعد جواب رو گرفتم به همین قسمت (Chest Wall Right Side) اشاره کرده و با استناد به اون جواب رو اکتیو نوشته . چند روز بعدم CT Scan شدم و در گزارش نتیجه اونم به همین ضایعه طرف راست سینه اشاره شده بود و در تصویرها مشخص بود . خلاصه منم تصمیم گرفتم قبل از مشاوره ریه به مطب خصوصی یکی از آنکولوژیستها برم و نظر اونم راجع به این عکسهایی که گرفته بودم رو بدونم و اونا رو به پزشک ریه انتقال بدم . به مطب اقای دکتر خدابنده که ازاساتید بازنشسته علوم پزشکی تهران و بخش پیوند مغز استخوان شریعتی بوده رفتم و ایشونم کل پرونده پزشکیمو نگاه کرد و منم از سیر این درمانی که طی 6 سال داشتم براشون توضیح دادم و نظر این دکتر بعد از دیدن پرونده این بود که چون داروهای خیلی زیادی مصرف کردم و هنوزم این ضایعه طرف راست مثل سال های گذشته وجود داره حتماً باید از خود ریه نمونه برداری بشم و از نظر بیماریهای عفونی ریوی و پنومونی چک بشم و منم برای انجام مشاوره ریه این موضوع رو به پزشک ریه انتقال دادم و آقای دکتر انارکی فوق تخصص ریه هم پرونده و عکسهایی که گرفته بودم رو نگاه کرد و اونم برام چند تست ازمایشگاهی به همراه عمل برونسکوپی نوشت که از ناحیه ریه نمونه برداری شم و منو یه دکتر جراح ریه معرفی کرد که دیروز صبح هم اینو انجام دادم و حالا منتظرم که جواب پاتولوژی بیاد . هدف پاتولوژیست باید این باشه که در این نمونه ریوی نشانگرهای عفونت های ریوی رو چک کنه !!! من که از خدامه جواب پاتولوژیست نسبت به این احتمال مثبت باشه و بگه این عفونت ریوی یا پنومونی یا اصلاً میکروب سل هستش !!! اخه اگه جواب به یکی از این چیزا مثبت باشه راه درمان دیگه ای جلوی پاهام باز میشه و میشه با داروهای دیگه ای این مشکل ریوی رو حل کرد اما اگه نه باید همون راه پر پیچ خم گذشته رو برای پیوند شدن طی کنم ! از خود این برونسکوپی بگم که پزشک فوق تخصص جراحی قفسه صدری ( که از شانس خوب من اشنا هم در اومد و منو میشناخت) با دستگاهی روی بیمار کار میکنه که به سیستمی متصله و میتونه شاهد ریه ها و مجراهای کیسه های هوایی بیمار باشه ؛ و از طریق لوله ای از ناحیه حلق وارد مجاری ریوی و شاخه های هوایی شش های طرفین میشه و از هر جایی که دوست باشه و صلاح بدونه میتونه نمونه برداری کنه اما اینکار رو با بیهوش کردن بیمار انجام میده که بیمار متوجه نشه ! امروز صبحم که واسه ترخیص این پزشک جراح به اتاقم اومد اولش با شوخی از احساسم موقع بیهوشی میگفتم و از اون دنیای عجیب و توهماتی که در اون قرار گرفته بودم و دکتر کلی خندش گرفته بود که میگفت خوب که تو هم لو ندادی خودتو زیر بیهوشی توهم زا !!! (( حالا شما هم هی بگین نیلو )) . اما بهم گفت همه بیماران چه پیر ؛ چه جوان ، از این حس و حال عجیبی که میگی برام میگن و جالبه . اما هیچیکی شکایتی از این توهمات موقع بیهوشی نداره ؛ چون این احساسات خیلی بد و مثل کابوس نیس و فکر و خیالای جالب باور نکردنی و غیر واقعی سراغت میاد ... اما سوای این چیزا و جواب پاتولوژی ازش خواستم که از چیزایی که خودش در مانیتور دیده برام بگه و اونم اینجوری گفت که اگه ریه رو به سه قسمت تقسیم کنی ( فوقانی – میانی – تحتانی ) ؛ شاخه های هوایی قسمت تحتانی ریه طرف راستت تنگ شده و داخل یکی از شاخه های هوایی که به ریه متصل میشن توده ای بود که از اون نمونه گرفتم !! و این همون چیزی بود که در گزارش CT Scan و scan Gallium اومده بود !!! از همه دوستای گلم که همیشه جویای حالم هستن ، چه اونایی که همین دو روز
بستری پیشم اومدن و چه اونایی که تلفن زدن و چه دوستای عزیزی که همیشه با کامنتهای
قشنگشون خوشحالم میکنن سپاسگزار و ممنوم . خیلی دوستتون دارم . همیشه ازتون انرژی
مثبت میگیرم . [ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 8:39 بعد از ظهر ] [ محمد ]
[ ]
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 3:48 بعد از ظهر ] [ محمد ]
[ ]
مردي که در هفتاد سالگي دلش زنده و نغمهخوان است
واژة سخت در برابر روزي هفده ساعت نشستن كم ميآورد... پرویز رجبیاو كه وطن را مهرمندانه ميشناسد و و آشناي تاريخ دردمند اين سرزمين است شعرهایش را «ديوارنوشت» ناميده است و ميگويد گاهي بر ديوار روبرويم با چشم چيزهايي مينويسم
نوشتان باد .... رقص
جای پای تو بوی آلبالو می دهد یکی به من بگوید چگونه پنهان کنم که تو در چشمم نرقصیده ای سفر
من هم خواهم رفت اما صدای خندهام خواهد ماند خندهام آموخت رنج همیشه خندیدم تا آموزگارم نرنجد جاده ها پس از من بازهم سفر خواهند کرد
یکی از روزهای آبان 86
و کامنتی از استاد عزیز در یکی از پست های قدیمی ام : محمد نازنین سلام هیچ می دانی که من از تو بدترم؟از شدت سرگیجه یک قدم نمی توانم بردارم. اما روزی هفده ساعت می نویسم. کتاب 15 جلدی سده های گمشده را به جلد هفتم رسانیده ام. جلد ششم هفتۀ گذشته تمام شد. کتاب ناتنی ها ده روز پیش از چاپ درآمد. هفت جلد کتاب زیر چاپ دارم. مهم تر از همه «آرمانشهر حافظ» است. به محض انتشار برایت خواهم فرستاد. تا با خواندن بخشی از فرهنگ شیراز شکوفه دهی. فکر
بیماری را نکن. هر روز از عمر تو برابر صد روز از عمر بسیاری از آدمیان
است. اما نه برابر یک روز از زندگی من!! چون من از اندوه متنفرم. از نفرت
بیزارم و عاشق حتی بدجنس های پیرامونم هستم. در 72 سالگی با عشق زندگی می
کنم و جوان های دور و برم حسرت عشق های من را می خورند. اگر تهران بیایی و من بی خبر بمانم بدجنسی کرده ای پسر گل.اما راستش دارم کم کم به تو حسودی می کنم. داری از نظر بردباری و عشق و مقاومت از من جلو می زنی! این هایی که برایت پیام می گذارند، از تو الهام می گیرند. خست نکن! با فروتنی پرویز رجبی چهارشنبه 13 بهمن1389
نمیدونم چی بود که اقای دکتر رجبی رو خیلی دوس داشتم .صداشو که از تلفن شنیده بودم و باهاشون صحبت میکردم یه حس خیلی قشنگی بهم میداد ... از اینکه با یه فرد فرهیخته صحبت کرده بودم خیلی خوشحال بودم و بعد از اینکه بسته پستی کتابهاش وسط شیمی درمانی های پارسالم بدستم رسید ؛ حس میکردم یکی از قشنگترین هدیه هایی بوده که تا حالا گرفتم !!! وقتی بازش کردم دیدم صفحه اول یکی از کتابها با یه خط بسیار شکسته نوشته : برای محمد عزیز با ارزوی سلامتی پایدار پرویز رجبی متوجه شدم که دست راستش فلج شده و این جمله رو با دست چپ نوشته و ناراحت شدم !!! و این گذشت تا اینکه مدتها پیش روی تخت بیمارستان دیدمش و وقتی بهشون سلام کردم و گفتم محمدم . رو به دیوار خوابیده بود و سلام کرد و جواب داد حالم بده ... گفت دوس دارم ببینمت اما نمیتونم برگردم و حالت تهوع داشت ... بغض بدجوری گلومو گرفته بود و بدون خداحافظی از اتاقش بیرون اومدم تا راحت باشه ... توی ذهنم هنوز نصویر زیبای صورت ماهش که در وبش گذاشته بود و اون صدای پر نفسش رو که از تلفن شنیده بودم ؛ مد نظرم بود اما گو سالها از اون نگاتیو گذشته بود و یه پدر بزرگوار فرهیخته پیری بود که باید دستهاشو میگرفتی و تکونش میدادی و اگه توان غذا خوردن داشت بایستی با دستهای خودت بهشون غذا میدادی !!! و وقتی دیدم تصورات ذهنی من از استاد با واقعیات خیلی تفاوت داره دلم بدجوری گرفت .... دكتر پرويز رجبي؛ تاريخدان، مترجم، نويسنده، 21 بهمن ماه 1390 به دليل عوارض ناشي از سرطان به رحمت خدا رفت . روحش شاد و یادش گرامی باد . ![]() در جایی از دکتر رجبی خوندم که گفته بود : اگر دست نداشته باشم ؛ با دهان خواهم نوشت . به عقیده دکتر زرین کوب، آثار تالیف و ترجمه و پژوهشهای تاریخی دکتر پرویز رجبی باعث میشود نشست «شب پرویز رجبی» ضرورت پیدا کند، آثار دکتر رجبی نشان دهنده ی عشق این استاد به ایران و تاریخ و فرهنگ و سرگذشت این کشور است . برای محمد ؛ بهترین محمد شیراز
شاپرک و من و بوسه و شقایق در کرانۀ پایان راه در چشماندازی بیپایان سرد و بلکه یخبندان شاپرکی رقصان را در حال بازگشت دیدم به زنگی کوتاه خویش با بانگی مسکوت در دل و لبهای پریشان نگفتمش که عمر درازم کفافم نکرد در زیر کهکشان و راه بازگشت مسدود است به این امید که امید هنوز امیدانه میتپد شاپرک هنوز او را باورداشت به یاد بوسههای ناگرفتهام افتادم و بوسههای ناربوده زندگی را بار دیگر بار باور شاپرک کردم لبهایم سوختند در این هنگامه و پایان راه اقدامش را معوق رها کرد شاپرک همچنان رهسپارآغاز بود اردوی شقایق ها آکنده از آغازها و من در این اندیشه که آیا «تا شقایق هست زندگی باید کرد»؟ دیوار نوشتی از دکتر پرویز رجبی 1389/5/2 [ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 12:16 بعد از ظهر ] [ محمد ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |